____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁹¹

پشت میز صبحونه نشستیم..
اخم‌های لارا هنوز توی هم بودن اما انگار یکم نرم شده بود
مارتین هم مثل همیشه..
اما رایا نبود..
بر خلاف همیشه که زود بیدار میشد عجیب بود که امروز اینقدر خوابیده
یه جورایی نگرانش شدم..
+با اجازه میرم رایا رو صدا بزنم
% برو ببین خوبه هنوز بیدار نشده

و لارا هم واکنشی نشون نداد...
سمت اتاق رایا پاتند کردم
در رو باز کردم
اما هیچکس توی اتاق نبود..
+صبح زود جایی رفته؟

سریع پایین اومدم و رو به مارتین و لارا گفتم:
+رایا توی اتاقش نیست
شما ندیدین بره بیرون؟

لارا سریع سرشو بالا آورد و گفت:
(مگه نیستش؟
+نه

لارا از سر لجبازی که انگار براش مهم نیست گفت:
(حتما دوباره رفته بیرون

اما من دلم آروم نگرفت و شمارشو گرفتم:
*مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد..
+گوشیش در دسترس نیست
(هوفف میرم اتاقشو نگاه کنم...

لارا سمت اتاق رایا رفت
که چند ثانیه بعد از رفتنش صدای غش کردنش به گوش رسید
سریع سمت اتاق رفتیم
و دیدیم که لارا غش کرده..
مارتین هول شده بود و نمیدونست چیکار کنه
سریع یه آب قند آوردم
مارتین بهش آب قند داد و بادش زد
تا کم کم به هوش اومد
لارا هول شده و سریع گفت:
ویلیام...
%هی لارا آروم باش ویلیام کیه

لارا به یه تیکه کاغذ که روی زمین افتاده بود اشاره کرد..
سریع برش داشتم
روش نوشته بود
*سلام معشوقه قدیمی...
محض اطلاع تمام زجرهایی که بهم دادین از دخترت پس می‌گیرم
...
دیدگاه ها (۱۲)

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط